یونگ سنگ ماتش برده بود . حتی یه درصد هم فکرشو نمی کرد مقصود سارا از همه ی این کارا فرار از کلاس بوده باشه . هرچی سعی کرد خودش رو بی خیال نشون بده اما ته دلش می دونست که زیاده روی اون تو رفتارش با سارا باعث این همه شده بود ولی حالا اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود و از دست یونگ سنگ هم کاری بر نمی اومد .

سارا به دیوار دفتر تکیه داده بود و منتظر استاد پارک بود تا با هم وارد کلاس بشن . حسش مثل حس روز اولی بود که وارد دبیرستان شده بود . حس می کرد دوباره قراره وارد دنیای جدیدی بشه . درمورد بچه های کلاس ب چیزهای زیادی شنیده بود و با اینکه تظاهر می کرد از رفتن به کلاس جدید ابایی نداره ولی بازم دلش شور می زد و نمی دونست چی انتظارش رو می کشه . دیگه یورا و سی وو هم نبودن که حضورشون در کنارش بهش حس امنیت بده و احساس تنهایی نکنه .

منبع : داستان های دابل اسی من |داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت هفتم )
برچسب ها : کلاس ,سارا